بچه ها خيلی دوست دارم نظراتتون رو راجع به مطلب پايين بدونم برام بنويسين منتظرم

اينم از Update.....
نوشتن از این درد، سیاه است اما سیاه نمایی نیست.
شاید شما هم باور نکنید چون خود من هم باور نمیکردم ، تا وقتی آن CD لعنتی رو توی کامپیوترم گذاشتم و چند لحظه ای از اون فیلم نفرت انگیز را دیدم باورم نمیشد که آدم ها تا این حد سقوط کردند.
همیشه از حریم خصوصی گفته ایم و از این زا ویه به قضییه نگاه کرده ایم که د یگران (.....)
در حریم خصوصی ما دخالت کرده اند. اما حالا بحث سر این است که ما خود به حریم خصوصی دیگرا ن و حتی به حریم خود تجاوز می کنیم.آن هم به بدترین و حیوانی ترین شکل که در هیچ جای دنیا صورت نمی گیره یا اگر صورت بگیره با مجازات رو برو میشه.....
قبل از هر توضیحی در مورد اون فیلم از همه دوستانم که این متن رو میخونن عذر خواهی می کنم. اون فیلم تکه های به هم چسبیده ای بود از یک نوع رابطه ی خا ص که جلوی دوربین صورت گرفته بود. تو یکی از قسمت ها 2 پسر که صورتشان تقریبا معلومه دختری را به زور مورد تعدی قرار می دهند و ... لهجشون نشون میده که فیلم مربوط به استان .....
وقتی با ناراحتی در جمع دوستانم خبر وجود چنین فیلمی رو مطرح کردم تازه فهمیدم که این تنهافیلم موجود نیست و نمونه هایی در شهرهای مختلف هم دارد .یکی از دوستام میگفت نمونه فلان ا ستا نیش هم هست و یکی دیگه میگفت در ا ستا ن ......تهیه میشه و............
اگر این اطلاعات رو هر کسی غیر از دوستام میدادن ومن به چشم خودم قسمت کوتاهی از اون فیلم رو ندیده بودم هیچ وقت قبول نمیکردم همچین مساله ای حقیقت داره.
اما به نظر شماها نباید برای برخورد جدی با این فاجعه که اشاعه علنی منکراته چاره ای پیدا کرد؟
پارسال تابستان ورود موبایل های دوربین دار به استخرهای خانم ها ممنوع شد. مسخرس آخه یعنی چی؟ یعنی عده ای اوضاع و به چنا ن رذا لتی کشانده اند که یه دختر معصوم نتونه حتی به هم جنس خودش اعتماد کنه؟ تکنولوژی همه جای دنیا قا تق نونه و ا ینجا قا تل جون...
آخه این چه وضعیه که ما حتی ظرفیت استفاده از تکنولوژی را نداریم . اینا کار کیه؟ کار تازه به دوران رسیده هایی که موبا یل دوربین دار میخرند تا.............بگذریم. یه فاجعه ی دیگه ای که تازه گی ها اتفاق افتاد این بود که 2تا فروشنده لبا س تو اتاق پرو بوتیکشون دوربین کار گذاشته بود ن...راستش آدم خجالت میکشه ، شرمش میاد حتی به این چیزا فکر کنه این در معنای دقیق کلمه یعنی عقده یعنی کمبود یعنی عقب ماندگی فرهنگی یعنی جهان سوم....
به هر حال ننوشتن و نگفتن از این مسائل یعنی پاک کردن صورت مساله و امنیت اجتماعی تا زمانی که نقاط ضعف را پیدا نکنیم به دست نمیاد...
تو خیابون و این میدان های بزرگ که راه میری هر 10 دقیقه این آقایون محترم دست فروش زیر گوش وز وز میکنن که سی دی ، سی دی های لوس آ نجلسی، مهمونی فلان تیم، عروسی فلان هنرپیشه، یا مثلا سی دی تصاویر خصوصی از 13 ساله ها که اخیرا باب شده بود ، دنیای بچه ها دیگه شوخی بردار نیست سوء استفاده از بچه های13 ساله برای فرونشاندن آتش پست ترین غرایز حیوانی را در هیچ مسلک و سرزمینی نمیشود توجیه کرد حتی در قلبه قلب فساد غرب هم این کارجرم محسوب میشه.
بیچاره آدم های معروف ، اونا بیشتر مشکل دارن . بارها و بارها به ایمیل های شما عکس هایی فرستاده شده از عروسی خواهر فلان هنرپیشه یا حضور فلان ورزشکار در فلان مهمونی یا قلان پارتی که فلان کشتی گیر معروف در اون حضور داشته و چه و چه......
چرا هیچ وقت فکر نمی کنیم که اونا هم آدمن و حق دارن زندگی شخصی داشته باشن ؟ تازه مگه عروسی و پارتی رفتن جرمه؟
این خیلی نا جوان مردا نس که مسا ئل خصوصی دیگران را به مدد تکنولوژی به عموم عرضه می کنیم.... هیچ کس دوست نداره زندگیش برای عموم به نمایش گذاشته بشه.
خیلی دوست دارم بدانم که چی کار کردیم که حریم خصوصی مان اینقدر بی ارزش شده و برای دیگران اینقدر جذاب که دست به هر کاری بزنند تا یه عکس تار و کدر ومات از یه نفر داشته باشن؟؟ عکسی که به هیچ دردشون نمیخوره ، اصلا انگار ورود به حریم ((خیلی)) خصوصی دیگران شده یه امتیاز ...یا مونتاژ و پخش عکس های دخترهای جوان از طریق اینترنت.
خیلی دوست دارم مقصر ایجاد چنین وضعی را بدانم باید یه حیوون باشه یه روانی که از هر لحاظ کمبود داره.
هیچ مسئولی وجود نداره؟ نیروی انتظامی، وزارت اطلاعات یا قوه قضاییه ارگان های نیرومندی هستند . وزارت اطلاعات که چند وقت پیشا بیستمین سالگردش را جشن گرفت چون تا حدی توانایی داشته که فلان جاسوس هسته ای را دستگیر کنه و قوه قضاییه هم که همه میدونیم از چه قدرتی برخورداره ، پس چرا هیچ کس با این قاتلای بزرگ برخورد نمی کنه؟ یا اگه برخورد شده چرا هیچ جا اعلام نشده؟
اگه حتی یک دهم جمعیت 100 ملیونی ایران به این درد مبتلا باشه باید آژیر خطر را زد ....
فاجعس خیلی دردناکه پیشنهاد میکنم هیچ کدام از فیلم های رایج را نبینین هیچ کدوم ارزش نگاه شما رو ندارن حیف از چشمای ما که با دیدن همچین چیزایی کم سو بشن...
با امید ریشه کن شدن این قبیل مشکلات (نازی)

هر کاری کردم نشد مثل هر دفعه براتون از عشق...عرفان...زندگی ...ويا حتی از خاطرات روزمرم بگم نشد ديگه کاريشم نميشه کرد امروز حسابی قاطی شدم بعدن ميام سر فرصت مزاحم ميشم فعلا
آغاز
روزی ديگر آغاز شد مثل هر روز زندگی تکرار تکرار است ...
تکراری که تکراری نميشود ...
و ما چه دليريم که بی مهابا زندگی ميکنيم و از ۱ثانيه ديگر بی خبريم.
امروز همان فردای ديروز توست بکوش تا فردايی بهتر داشته باشی.
![]()
بيا ين تا با هم ما شويم بياين تا يک رنگ بشيم يک رنگ به رنگ دوستی...
گذشت ۱ سال
ميخوام از بم بنويسم سالگرد زلزله بم
۱سال گذشت به تندی آه و به کندی غم به سرعت عمر و به آهستگی فراق...
آن روز شهر بم ديار فرشتگان آسمانی بی بال ؛مهد عاطفه های به جای مانده از تاريخ دور؛ سرزمين اميدهای دراز و سنگ های صبور ؛بام زمين شد تا جهانيان از فراز اين بام ؛پوچی دنيا و زندگی مادی اش را به نظاره بنشينند.

من و تو
من يک پنجره ام. دريچه ای رو به سمت تماشا. در قلب سنگی و يا گچی يه ديوار از کنار من بی تفاوت نگذر.
پنجره ها نشانه اند . نشانه هايی که گاه در زندگی روزمره در گرما گرم دل مشغولی ها و گرفتاری ها به من و تو چشمک می زنن و اگر هشيار باشی سر به زنگاه به دادت ميرسن. تنها را رسيدن به هدفت همين اکنونه که داره از دست ميره .
يه پنجره در اختيارته تا تو بتونی سهم تماشای خودتو نگاه منی.
فرصت تويی. فرصت منم ! هر حادثه و کلامی پيامی برای توست تا چشاتو باز کنی وقتی سر سپرده گوش ميسپاری رازها را ميشنوی هدايت هميشه در راهه تا آگاهی من و تو را شکار کنه.تنها را بودن زندگی در اکنونه با تمام سختی هاش ...
هميشه موفق باشين و پيروز دوستار شما نازی
بيا و از امروز راهت را انتخاب کن بيا و سايه ها را فراموش کن و مسير اصلی زندگی را پيدا کن و قدم در راهی بگذار که پايانش آغاز تو باشد..


گوش کن ؛ چه ميشنوی؟؟؟
ای بت شکن بيدار شو ما را فرو بريز و دوباره بساز! اين ساز غبار آلود را به نغمه های داوود بيدار کن.به معجزه عصای موسی هشيار کن. به دستان شفا بخش عيسی زنده کن.
هيچ مسيری تا عطر و نويد وصال توش نباشه به شادمانی ختم نميشه .تا تهش هم که بری اگر خبر وصل را نشنوی انگار اول خطی .غم ميشه بارت کوله پشتيت هر روز سنگين تر از ملال ميشه .دستات به هم نميرسن از خودت میپرسی پس چرا به آرامش نميرسم؟؟؟
هر چی از اصل و تبارت فاصله بگيری دايره رنج هات بزرگ تر ميشه . کرانه های غصه هات وسيع تر ميشه . اما اگر کی را که بهت نياز داره دوستت داره بخشی از خودت بدونی اون وقت زيبايی و عشق با هم تو کوچه باغ ها آواز ميخونن.گل می کارن.محبت و سپاس درو ميکنن اون وقت تو وجود هر کدوم از ما يه ابراهيم بيدار ميشه که قادره نفس پاره پاره را به يک ضربه وصل کنه و آتيش سهوت و غضب را سرد کنه سرد سرد...

فقط برای تو
مينویسم برای تو ای دوست ای صميمی
گاهی وقت ها يک کلمه ميتواند معجزه کند. در روز دهها و صدها کلمه بين من و تو رد و بدل ميشود .گاه با کلمات يکديگر را ميرنجانيم. گاه باعث خنده هم ميشويم و گاه در پس خنده ظاهری رنجی را به دل ديگری می اندازيم ولی در آخرين حرفهامان کلمه ای بر زبان راندی که گريستم قرار نيست از گريستن صحبت کنم هيچ گاه آرزو نکردم گريه ات را ببينم هر چند که دانه های بلوری اشکت به تندازه آبی چشمانت زيبايند.
گذشته را فراموش کن مهربون به آينده بينديش .
می خواهم کلمه معجزه آسايم را باز هم به تو بگويم ميخواهم فرياد بزنم که دوستت دارم 


؟؟؟
سلام و خداحافظ برای هميشه ...تو گذشتی مثل خيلی چيزها که يه روزی ميان و يه روزی کوله بار سفرشون را ميبندن و بی خبر ميرن بی صدا اومدی ولی خيلی پر سر و صدا رفتی صدای شکستن خيلی چيزها را شنيدم و دم نزدم برو و ديگه برای هيچ چيز برنگرد حتی برای يک سلام تو از ياد رفتی هر چند از ابتدا هم در ياد نبودی و من قافل بودم حالا وقت پايان است يک پايان حقيقی بدرود تا هميشه....
سلام بعد از روزها
دوستان امتحانات ترم داره شروع ميشه يواش يواش. اومدم بگم برام دعا کنين هم واسه من هم واسه دوستم دعا کنين هر ۲ موفق شيم
خداحافظ تا پايان امتحانات

دستان باران را برای دوست داشتن
به دستان خود
نزديک کن!
تا شايد تو هم، طعم باران شدن را
در يابی!
که عشق هميشه دلگير است
و بی تاب!
نمی دانم چرا اين گونه گفتی
عادت سخن گفتن مرا
با خود!
در سکوت آدمی حرفها نهفته است
من هم دلم تنگ می شود
اما !
می ترسم از روزی که دل تو
ســـــنگ شود!
دنيا را با آدمهايش،عشق است
و
ياد را
با
س ک و ت !
شايد
آفتاب مهربانی
دوستی من و تو
نمی خواهد بفهمد
لحظه می آيد و می رود
...روزی به دريا خرده گرفتم
که چرا هر روز به نوعی است؟!
روزی آرام
روزی دلگـــير!
روزی طوفانی و سخت!
می دانی در جوابم چه گفت؟
آری
شايد تو هم مثل دريا فکر کنی
روزی از دريا گفتی
روزی مرا با خود به دريا بردی
روزی غروب را به من نشان دادی
روزی طلوع دريا را
آری
.....
صدا،صدايی است
که آرام و قرار ندارد
سکوت،صدايی ست
دوست داشتنی
با خــــود حرف بزن
حرف بزن!
که عشق هميشه زنده است!
و ياد تا دم مرگ
با آدمی ست!
چــــه بماند؟
چـــــه....!!!
.......
بـــــــــــــاران
تو بگو به شـــــب
کــــه
آفتاب
ه م ی ش ه
می ماند!
دفتر يادها را امضا می کنم
باران می گيرد!
چتر که باز می شود ، خيس می شوم
خيس می شوند آن هايی که امروز ،
آن هايی که ديروز آمدند،
گريه کردند
و رفتند....
همين جا که من ايستاده ام
با خودکاری که نمی نويسد
خداحافظی می کنم!
حالا من ردّ پای چپم را می بينم
که خيابان ها را
خط خطی کرده است!
پياده روها را،
لبخندها را
نشانی مرا داشته باشيد
همين است!
بيشتر از اين حرفی ندارم
فقط می ماند که بگويم
..... آيا امروز هم ، روز ديگری خواهد بود؟!! .....
من پر از بال و پرم
ابری نيست
بادی نيست
می نشينم لب حوض،
گردش ماهی ها، روشنی، من، گل، آب
پاکی خوشه ی زيست.
مادرم ريحان می چيند.
نان و ريحان و پنير، آسمان بی ابر، اطلسی هايی تر.
رستگاری نزديک، لای گل های حياط.
نور در کاسه ی مس، چه نوازش ها می ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روی زمين می آرد.
پشت لبخندی پنهان هرچيز،
روزنی دارد ديوار زمان، که ازآن، چهره ی من پيداست.
چيزهايی هست که نمی دانم.
می دانم، سبزه ای را بکنم خواهد مرد.
می روم بالا تا اوج. من پر از بال و پرم.
راه می بينم در ظلمت، من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت.
پرم از راه. از پل، از رود، از موج.
پرم از سايه ی برگی در آب،
چه درونم تنهاست.
ستاره ی درخشان من
که در قلب آسمان
عاشق ماه شدی و می درخشی
من در انتظار ديدن ات
تنهايی ام را
در آغوش گرفته ام
و کنار قلبم نشسته ام
تا تو بيايی
و فاصله ها
جای خود را
به نگاه هايی بدهند
که از عشق لبريزند
باور کن
فراموش شدگان
فراموش کنندگان را
هرگز فراموش نخواهند
خاطرات
امروز داشتم دفتر خاطرمو ميخوندم کلی خنديدم
يکيشو براتون ميگم:دوم دبيرستان که بودم يه دوستی داشتم به اسم فاطمه من و فاطمه کلی شر بوديم يه روز وقتی داشتيم بر ميگشتيم خونه از تو سرويس يه يارو بهمون يه تيکه انداخت
منو فاطمه هم که شاکی شده بوديم ۲تا تپل بارش کرديم
طرف انگار منتظر بود يکی يه ليچار بارش کنه بيفته دنبالش....هر گورستونی که سرويس ما رفت اونم اومد(يه رنو هم داشت لگن
)خلاصه آخرای کار خداييش منو فاطمه کم آورده بوديم باورمون نميشد انقدر سيريش باشه وقتی رسيديم خونه فاطمه اينا فاطمه با ترس و لرز پياده شد و رفت ولی يارو دنبالش نرفت باز اومد دنبال سريس منم آخرين نفری بودم که از سرويس پياده ميشدم داشتم از ترس ميمردم
يارو پشت سر هم چراغ ميزد و با ايما اشاره باهام حرف ميزد...همين طوری اومد و اومد تا رسيديم دم در خونه ما نزديک بود سکته کنم وقتی پياده شدم ؛از ماشينش پياده شد (اينجای کار تا دم در ICUرفتمو برگشتم)خودمو زدم به بی خيالی و از بقلش رد شدم ولی انگار نه انگار اونم از بقلم رد شد رفت داشتم شاخ در مياوردم برگشتم ديدم راننده سرويسمون هم پاده شده و داره داد ميزنه :به به آقا محمد گل!!! ديدم چراغ ميزنی به جان خودت نشناختمت.....
(اينم جريان ضايع شدن منو دوستم) (نازی)
kash 3chiz to donya vojod nadasht.....eshgh...dorogh...ghoror......ta bekhatere ghoror baraye eshgh dorogh nagim....
ممنونم سياوش
برنده ای يا بازنده؟؟؟
برنده در وجود آدم بد؛خوبيها را می جويد و روی همين قسمت کار ميکند.
بازنده در وجود آدم خوب بديها را ميجويد .
برنده بازی سرنوشت و اين حقيقت را درک ميکند که برای شايستگيها همواره پاداشی نيست.
بازنده بی آنکه بازيهای سرنوشت را درک کند بد گمان است.
برنده با اين که تعصب های خود را می پذيرد اما ميتواند در هنگام قضاوت بر اين تعصب ها غلبه کند.
بازنده منکر وجود هر گونه تعصب در وجود خويش است و در سراسر عمر اسير تعصب های خويش است.
مناجات
آسمون امشب از هر شب سياهتره چند روزه که آسمون گرفته ولی اشکی نريخته. ای خدا بيامرز مرا ای خدا گناهکارم به اين شب عزيز قسمت ميدم از گناهانم بگذر .
ميگن حضرت علی(ع) بهترين مخلوقته امشب حيدر بابا بهترين بنده تو از هر چی درد و ناراحتی است جدا ميشه و مياد جايی که بهش تعلق داره...
خدايا مثل علی بودن خيلی سخته خيلی ای خدا زمين پر شده از ابن ملجم ها ولی هيچ کس علی نيست .
ای خدا امشب از ته دلم می خوام ازت يه خواهشی بکنم ازت ميخوام گناهان منو که ميدونم کمم نيست ببخشی و بيامرزی ((آمين))
يکی بود يکی نبود يه دختری بود با يه دل که توش مهر يکی نشسته بود.
دختر قصه ما اندازه ستاره های آسمان يکی را دوست داشت.وبه اون يک نفر قول داده بود تا آخر راه باهاش باشه...دختر قصه ما يه عالمه دوسش داشت اون يه نفرم دخترک و دوست داشت ولی يه روزی دست روزگار بين اونا فاصله انداخت...روزگار دختر شده بود اشک و آه .... شما بگين دختر قصه بايد چی کار کنه؟ داره دق ميکنه.



صبر.صبر.صبر.صبر
تحمل.تحمل.تحمل.تحمل
توکل.توکل.توکل.توکل
ولی تا کی؟ تمومی نداره؟
شب به خير خوابم مياد فعلا خداحافظ

چند تا وبلاگ قشنگ:
www.sunflower61.persianblog.ir
www.cleverboy19779.persianblog.ir
www.malakeyeroya.persianblog.ir
حتما سر بزنين

باز از يک نگاه گرم تو يافت
همه ذرات جان من هيجان!
همه تن بودم ای خدا همه تن.
همه جان گشتم ای خدا همه جان....



باز از يک نگاه گرم تو يافت
همه ذرات جان من هيجان!
همه تن بودم ای خدا همه تن.
همه جان گشتم ای خدا همه جان....



سلام به همه دلم واستون شده بود يه ذره
آخه دير به دير بهتون سر ميزنم (ببخشيد)

وقتی تو چشماش نگاه کردم يه جوری شدم يه حس خوب ...بعدن که بهش فکر کردم فهميدم اون حس يعنی چی.؟
يعنی خيلی دوسش دارم خيلی
يعنی اونم دوسم داره؟



قشنگ نيست؟


معصوميت کودکانه...چقدر قشنگه
يادتونه وقتی کوچولو بوديم چقدر لطيف بوديم؟مثل برگ گل
چقدر پاک بوديم؟ مثل بارون
چقدر روحمون بزرگ بود؟ مثل آسمون
چقدر ساده و صادق بوديم؟ مثل آب چشمه
يادتونه؟؟؟
چقدر دلم برای کوچولو بودن تنگ شده...دلم برای يه خواب که توش پر از فرشتس تنگ شده...کاشکی ميشد اون روزا تکرار بشن...
کاشکی ميشد به اون روزا برگشت دلم برای کوچولو بودن تنگ شده دلم واسه يه خواب که توش پر از فرشتس تنگ شده ...فکرشم آدمو آروم ميکنه
آخرين حيرت زمانی است که پی ميبری ديگر چيزی تو را به حيرت وا نميدارد
بچه ها من حس و حالم دقيقا عين هوای بهاره....۱روز خوبم(آفتابی)
۲روز بدم(بارانی)
۳روز نه بدم نه خوبم(ابری)
خودمم کم آوردم از متغيير بودن اونم بی دليل خسته شدم
...البته شايد با دليل باشه ولی پنهانه
...
ميگن متولدين تير ماه اين طورين...آره؟

تنها ماندم

چرا تنهام گذاشتين؟؟
من ۵تا دوست دارم که حالا حالا ها با دنيا عوضشون نميکنم.خوبم ميدونم که خودشونم ميدونن من چقدر دوسشون دارم...اسماشونم ميگم۱)محمد ۲)نيره
۳)آنالی ۴)؟؟؟
۵)مانيای گلم(که عين خواهر کوچيکم دوسش دارم)....
نيره و محمد نازی را تنها گذاشتن
ولی من به يادشون اين وبلاگ و ادامه ميدم...(برام دعا کنين خسته نشم)


اين روزا همه يا از نامردی ها مينالن يا از دلای بی محبت يا حرفای پوشالی يا عشق های تو خالی يا ...ولی ديگه بسه حد اقل امروز نميخوام گله کنم ميخوام از چندين نفر تشکر کنم ميدونين از کيا؟ ميخوام به افتخار چند نفر بنويسم....
به افتخار خيار نه به خاطر (خ) اولش به خاطر (يار) آخرش.
به افتخار گاو که هيچ وقت نگفت من هميشه گفت ما
به افتخار همه نامردای دنيا نه به خاطر بی معرفتيشون به خاطر اين که اگه نبودن با معرفتاش معلوم نبودن.
به افتخار کرم خاکی نه به خاطر کرم بودنش به خاطر خاکی بودنش.
به افتخار ديوار برای اين که تکيه گاه مرد و نا مرده.
به افتخار کلاغ نه برای سياهيش برای يکرنگيش.
به افتخار مورچه که تا حالا هيچ کس اشکشو نديده....































من قول دادم به امينی(محمد) که اين وبلاگ را ادامه بدم و ميدم .....
بچه ها جديدا شعر ميگم واسه خودم شدم يه پا شاعر. به نظر من همه آدما گاهی شاعر ميشن بدون اين که به مغزشون فشاری بيارن از سر خوشحالی..دلتنگی و....چند جمله شاعرانه ميگن منم شاعر نيستم جزء همين گروهم.....
ميدونين ديشب داشتم به چی فکر ميکردم؟من وقتی تنها ميشم به خيلی چيزا فکر ميکنم ديروز يه چيزی تو خيابان ديدم که دلم گرفت حالا بدن ميگم چی ديدم ديشب داشتم فکر ميکردم چی به سر آدما اومده؟چرا احساسات بازيچه شده؟چرا حرفا پوچ شده؟چرا انقدر آدما به هم دروغ ميگن؟
نگرانم
برای دستانم نگرانم
بدون عشق و بدون تو آنقدر تنها و بی کسند که دردهای چند خيابان دورتر هم برايشان کوچک است.
دستانم از دوريها خسته اند و با نوازشها غريبه.
ديگر برای تکرارها و ترددها تره هم خرد نمی کنند.
خانه دلم ويران شده و تنها سر پناهش آسمان است...ابری و به درد نشسته.
چه سرد است هوا...من سرد و بی هدف در خيابان ها ميگردم و مدادرنگی هايم را به عابرين خسته ای ميسپارم که چشمانشان صبح ها سياه و سفيد است و شبها با عشقهای سر راهی رنگی ميشود...
به اميد عشق واقعه ای(نازی)

سلام بچه ها دلم ميخواد گريه کنم البته شايد از شادی شايد از دوری شايد از...داداش محمدم تنهام گذاشت اين وبلاگ و سپرد به منو رفت واسه هميشه حالا منم و اين وبلاگ...محمد ميخواست زندگی جديدی را شروع کنه . از صميم قلبم براش آرزوی خوشبختی ميکنم اميدوارم هر جا هستی داداشی مثل هميشه موفق باشی خيلی دوست دارم...(نازی)


از خيابانهای سرد شهر...تمام شب، صداي گريه ميآيد...صداي تك تك سرفه... صداي چك چك باران...كوچهها پر قصه و ساكت...كوچهها دلتنگ... در خيابانهاي سرد شهر...جز ديوارهاي تا ابد گسترده، هر افسانه پوشالي است...واژهها بي رنگ و تو خالي ست... در خيابانهاي سرد شهر... بهاي حرمت خورشيد صفر است... صداقت قد يك ارزن نميارزد...چراغي، آتشي، شبها...ميان كوچهاي حتي نميلغزد.
بچه ها خداحافظ برای هميشه (امينی)
من از نازی (خواهر گلم) ميخوام که اين وبلاگ رو ادامه بده تا به سر منزل مقصود
او هميشه هست ....
هر ستاره اي كه سر ميزند ، اوست
چشمك هر ستاره اي
نگاه دزدانه اوست كه مرا پيغام ميدهد
كه در زمين تنها نيستي
كه مرا غروب نيست
مرا با تو جدائي نيست
مرا بي تو زندگاني نيست
مرا بي تو سرنوشتي نيست ، سرگذشتي نيست
هر ستاره اي مرا مژده ايست
كه او هست
كه او خورشيد بي غروب من است كه او وصال بي فراق من است .
كه او حضور بي غيبت من است
كه او هميشه هست
كه او همه جا هست
كه او در هرچه ، در هركه هست ، هست
او در دم هر نفس من است
در كوبه هر نبض من است
طعم هر طعامم اوست
شهد هر شرابم اوست
عطر هر ياسي نجواي اوست
وزش هر نسيمي نوازش اوست
قطره هر شبنمي اشك اوست
عاشقي رنگ سمند او
ابهت و دعا دست نياز به سوي اوست
آسمان ، پرتوي از سر در اوست
مخمل ابر ، گل پيكر اوست
ساقه صبح ، بر و بالش
نغمه وحي خدا آوايش
آرزو طرحي از اندامش
مژده نقشي است ز پيغامش
زندگي رايحه اي پيرهنش
جان من تشنه نوش دهنش
فرا رسيدن ماه مبارک رمضان بر ميهمانان خدا مبارک
چه کنم؟
چه کنم؟
شبيه بارانم ولی خشک...شبيه عشقم ولی زرد...شبيه دريام ولی سبز
چه کنم؟ تو بگو چه کنم؟
اگر مرداب بودم و سبز غمی نبود...اگر عشق بودم و قرمز حرفی نميماند...اگر کوير بودم و خشک مشکلی نبود...
ساده می خواستم خط خطی شدم. باريک احساس مسکردم آسمانی شدم...
چه کنم؟ تو بگو چه کنم؟
بچه ها اومدم ازتون يه راهنمايی بگيرم....
ببينين اگه مثلا شما يه کسی را دوست داشته باشين اونم خيلی زياد ولی خانوادتون مخالف دوستی و رابطتون باشن چيکار ميکنين؟

سلام بچه ها اومدم جواب سوال را بگم و برم متاسفانه هيچکس جواب درست را نميدانست
جواب:پداگوژی يعنی فن آموزش و پرورش يا تعليم و تربيت کودکان
اگه سری به لغت نامه بزنين پيداش ميکنين.

داستان يك محبت ....
يك روز صبح زود از خواب برخاستم تا طلوع آفتاب را تماشا كنم. به راستي كه ز يبايي آفرينش خدا وصف ناپذير بود. نگاه مي كردم و خداوند را براي كار عظيمش مي ستودم . در حالي كه نشسته بودم حضور خداوند را در كنار خود احساس كردم او از من پرسيد:« آيا مرا دوست داري؟».
جواب دادم:«البته! تو خداوند و خداي من هستي.»
بعد پرسيد:« آيا اگر از نظر جسمي مفلوج بودي، باز هم مرا دوست داشتي؟» پريشان خاطر شدم. به دستها، پايها و مابقي اعضاي بدنم نگاه كردم و به خود گفتم: از انجام كارهاي زيادي ناتوان خواهم شد. كارهايي كه الان بسيار طبيعي به نظر مي رسند. اما با اينحال چنين جواب دادم:« كمي مشكل خواهد بود ولي باز هم تو را دوست خواهم داشت.»
خداوند چنين ادامه داد:« آيا اگر نابينا بودي، باز هم آفرينش مرا دوست داشتي؟» كمي فكر كردم. «چطور مي توانستم چيزي را كه نمي بينم دوست داشته باشم؟ » اما در همين حال به ياد نابينايان زيادي افتادم كه اگر چه نمي ديدند، ولي باز هم خداوند و آفرينش او را دوست داشتند. پس جواب دادم:« فكر كردن در اين مورد كمي مشكل است ولي باز تو را دوست خواهم داشت.»
خداوند از من پرسيد اگر ناشنوا بودي چطور، آيا به كلام من گوش مي كردي؟»
چطور مي توانم چيزي را كه نمي شنوم، گوش كنم!
اما فهميدم ، گوش كردن به كلام خداوند فقط با گوشها صورت نمي گيرد بلكه با قلب هم انجام مي شود.
جواب دادم:« اگر چه مشكل است ، ولي باز به كلام تو گوش خواهم كرد.»
خداوند بار ديگر پرسيد:« آيا اگر لال بودي باز هم مرا مي پرستيدي؟» چطور ممكن است بدون داشتن صدا خداوند را بپرستم؟
ناگهان اين عبارت به ذهنم خطور كرد: خداوند را با تمامي دل و جان مي پرستم. پرستش خداوند تنها سرود خواندن نيست ، شكر گذاري هاي قلبي ما، زماني كه شرايط سخت است خود نوعي پرستش است.
سپس چنين جواب دادم :« حتي اگر جسماً هم نتوانم تو را بپرستم ، باز اسم تو را خواهم ستود.»
بلافاصله خداوند پرسيد :« آيا با تمامي قلب خود مرا دوست داري؟»
با شجاعت و اطمينان قلبي فراوان ، پاسخ دادم :« بله خداوند! تو را دوست دارم ، زيرا تو تنها خداي راستين هستي!»
از پاسخي كه داده بودم ، احساس رضايت داشتم . انگاه خداوند گفت:« پس چرا گناه مي كني؟»
جواب دادم:« من كامل نيستم ، فقط يك انسان هستم.»
«چرا زمان صلح و آرامش و زماني كه همه چيز بر وفق مراد تو است، از من خيلي دور هستي ؟ چرا فقط هنگام سختي ها به طور جدي دعا مي كني؟»
هيچ جوابي نداشتم ، فقط اشك….
خداوند ادامه داد:
چرا هنگام پرستش به دنبال من مي گردي، گويي كه پيش تو نيستم؟
درخواستهايت را با بي تفاوتي عنوان مي كني؟ و چرا بي وفايي؟
اشك ها همچنان از گونه هايم جاري مي شد.
چرا اين قدر از من خجالت مي كشي؟
چرا پيغام هاي خوش را نمي رساني؟
چرا به هنگام سختي و جفا به نزد ديگران مي روي تا اشك بريزي، در حالي كه من شانه هاي خود را در اختيار تو گذاشته ام؟
چرا هنگامي كه كاري را به تو مي سپارم تا مرا خدمت كني، بهانه هاي مختلف مي تراشي؟
به دنبال جوابي مي گشتم، ولي هيچ پاسخي نداشتم.
«اگر تو از زندگي لذت مي بري، به خاطر اين است كه من خواسته ام تا تو از اين نعمت برخوردار باشي. به تو استعدادهايي بخشيدم تا مرا خدمت كني، ولي تو همچنان به راه خودت مي روي.
كلام خود را براي تو كشف كردم، ولي تو از اين دانش استفاده نكردي . با تو سخن گفتم ، ولي گوشهايت بسته بود. اجازه دادم كه شاهد بركات من باشي ، ولي چشمان خود را بر گرفتي . خادمين خود را نزد تو فرستادم ، ولي تو با حالتي منفعلانه اجازه دادي كه دور شوند.
صداي دعاي تو را شنيدم و به همه آنها جواب دادم.»
«آيا حقيقتاً مرا دوست داري ؟»
نمي توانستم جواب بدهم. چطور مي توانستم؟»
فوق از تصورم ، حيرت زده بودم . هيچ عذري نداشتم . چه چيزي مي توانستم بگويم !
قلبم گريست، و هنگامي كه اشكهايم جاري شد، چنين گفتم :«اي خداوند، خواهش مي كنم مرا ببخش. من لياقت آن را ندارم كه فرزند تو باشم.»
خداوند چنين پاسخ داد:« اين فيض من است ، اي فرزندم.»
گفتم: چرا مرا مي بخشي ؟ چرا مرا دوست داري؟
خداوند جواب داد:« چون خلقت من هستي . تو فرزند من هستي . من هرگز تو را ترك نخواهم كرد. وقتي گريه مي كني ، دلم برايت مي سوزد و من هم به همراه تو گريه مي كنم. وقتي از شادي فرياد بر مي آوري ، من نيز با تو شادي مي كنم . اگر سرخورده شوي ، من به تو اميدواري خواهم داد. اگر بيافتي ، من تو را بلند خواهم كرد و اگر خسته شوي تو را بر دوش خواهم كشيد. من تا انقضاي عالم با تو خواهم بود، و تو را تا به ابد دوست خواهم داشت.»
هرگز تابه اين اندازه با صداي بلند گريه نكرده بودم . چطور توانسته بودم تا اين حد سرد باشم ؟ و چطور به خود اجازه داد بودم كه اينچنين قلب خدا را به درد بياورم؟
از خداوند پرسيدم :« چقدر مرا دوست داري؟»
خداوند دستهاي خود را باز كرد و من دستهاي سوراخ شده اش را ديدم.
به نام و ياد خداوند ، بر پا شدم تا براي اولين بار به طور جدي دعا كنم.
سلام به روی ماه همتون، بعد از مد تها بازم اومد م تا براتون حرف بزنم(به نوعی سرتونو درد بیارم) تو این مدت امینی جر منم میکشید که ازش تشکر میکنم ولی از این به بعد منم کمکش میکنم.
بچه ها واسه امروزمیخوام براتون یه قصه بگم که به نظرم خیلی قشنگه حیفم اومد برای شماها نگم: یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون یه دنیا بود پر از آدمای جور واجور
یکی از روزهای قشنگ تابستان مرد ثروتمندی پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان بده مردمی که آنجا زندگی می کنند
چقدر فقیر هستند آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند...
در راه بازگشت مرد از پسر پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چیه؟
پسر گفت:عالی بود.
مرد پرسید:به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر گفت: بله.
مرد پرسید:خوب چی یاد گرفتی؟
پسر به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه 1سگ داریم آنها 4تا.
ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه پر آب و بزرگی دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم آنها آسمانی پر از ستارگان درخشان.حیاط ما به دیوارهایش محدود میشود اما باغ آنها بی انتهاست...
متشکرم بابا تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیریم....!!!
وقتی این داستان را شنید م احساس کردم خیلی فقیرم نه صرفا فقر مالی .تو چی؟ فقیری یا غنی؟
سلام به همگی بچه ها امروز و فردا از ساعت ۳بعد از ظهر تا ۹شب (شريعتی.بالاتر از سيد خندان.نرسيده به حسينيه ارشاد.سازمان دانش آموزی تهران..((کانون شهيد مفتح)) )منتظرتونم حتما بياين بد نميگذره...



تنهايی ...........
در جمع شقایق ها
آن همشه تنهایم من
در طراوت باران
من خاک بیابانم
در رود پرستش ها
من گل ته جویم
در گریه ی مجنونی
من شعر مجنونی
در عشق ترک خرده
من گوشه دیوارم
من را چه گویی تو
من عشق نهانم من
در عشق صدایم ترکید
افسوس که تنهایم من
تو به من خنديدي
ونمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
وتو رفتي وهنوز
سالها هست كه در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
ميدهد آزارم
ومن انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما....سيب نداشت؟
چشمهايم را به جهان و هر چه در اوهست ميبندم در روياهايم به راه می افتم از کوچه پس کوچه های رويا ميگذرم در مسيری که گويی اماده شده برای رفتن گام بر ميدارم ... وای چه درختان سرسبزی و چه طبيعت زيبايی. انطرف را نگاه کن وای گلها دارن شکوفه ميزنن چه عطرهای خوشبويی ازگلهای اين مسير به مشام ميرسد
.به مسيرم ادامه ميدم از دور يک دهکده ايی نمايان ميشود وحضور خود را با حصارهای دوروبر خود معرفی ميکند نزديکتر ميشم ميخوام به داخل دهکده وارد شوم وای چه سر در زيبايی دارد ميخواهم وارد شوم اما... اجازه عبور بهم نميدن
اجازه بدين من اين دهکده زيبا رو از داخل هم تماشا کنم ... نه مثل اينکه راهی به داخل وجود ندارد غمگين و ناراحت بر ميگردم در زير سايه درختی مينشينم پيرمردی را ميبينم که هيزم کشان داره مياد نزديکتر که ميشه بلند شده و اظهار وجود ميکنم ... سلام ميدم میپرسم ببخشيد من چطور ميتونم وارد اين دهکده شوم ... آهی ميکشد و می گويد من خود پيرشده ورود به داخل اين دهکده هستم طبق شنيده ها ميگويند اين دهکده بسيار زيباست گويی گوشه ای از بهشت است. ولی ... ميگويم ولی چه؟ ولی مردمان بسيار مغروری داره که اجازه نميدن کسی وارد آن بشه آنها از شدت غرور همه اطراف اونرو حصارهای بلندی کشيدن تا کسی نتونه حتی از بيرون هم اونرو ببينه ..... با خودم ميگم حيف نيست اين دهکده زيبا در بند اين آدمهای مغرور باشه؟ ... چرا آدمهای داخل اون نميدونن که اگه دهکده رو به همه زيباييهاش بيشتر نمايان ميشه؟ و
...الان که فکر ميکنم ميبينم بعضی از ما انسانها هم مثل اون آدمهای مغرور در ورود دلمون رو به روی همه ميبنديم و هيچ کس رو به داخل راه نميديم و خودمون رو اسير حصارهای بلند غرور و خودپسندی ميکنيم ... کاش همه دلشون به وسعت همه دنيا بشه و کسی خودش رو تو حصارهای خودخواهی اسير نکنه
.تفکر نوين ..........
چندين سال پيش بازرگانی به شخصی بدهی زيادی داشت طلب کار هم که خيلی پيرو بدقيافه بود به دختر زيبای بازرگان نظر داشت از اينرو معامله ای پيشنهاد کرد و گفت دو سنگ کوچک يکی سياه و ديگری سفيد را در کيسهء پولی قرار دهد تا دختر يکی از انها را بردارد. اگر دختر سنگ سياه را بردارد از بدهی پدرش صرفنظر خواهد کرد اما دختر بايد به همسری او درايد. چنانچه دختر سنگ سفيد را بردارد باز هم بدهی پدرش بخشيده ميشود و و دختر نيز ميتواند در کنار پدرش بماند. اگر دختر از اين کار خودداری کند پدرش به زندان افتاده و خودش هم تنها و بيکس از فرط گرسنگی تلف خواهد شد.

همچنانکه پيرمرد طماع خم شد تا از راهروی سنگ فرش شده دو سنگ بردارد دختر تيزبين متوجه شد که او دو سنگ سياه برداشت و داخل کيسه انداخت
و سپس از دختر خواست تا يکی را انتخاب کند.
تصور کنيد اگر شما به جای اين دختر بوديد چه ميکرديد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هنوز در انتظارم ............
ای صدای نفس من
ای هنوز فریاد رس من
یاد پرواز تو مونده
در حصار قفس من
ای هنوز همه کس من
تو نباش دلواپس من
عطر تن پوش تو داره
تن داغ هوس من
جای هیچ دلواپسی نیست
توی جاده ها کسی نیست
پای رفتن اگه باشه
واسه رفتن نفسی نیست
تو برو که رفتن تو اگه از رو سادگی بود
واسه من پای گذشتن از غبار زندگی بود
با وجودی که وجودم پر حس خواستنت بود
اوج زیبایی لحظه ... لحظه های نفست بود
با وجودی که نگاهت با دلم یاری نمی کرد
دلم از ایثار احساس به تو خود داری نمی کرد
منو با یک دل عاشق
رفتی و نا کام گذاشتی
توی این جنگل آهن
بی کس و تنهام گذاشتی
ای صدای نفس من
ای هنوز فریاد رس من
بال پروازت مبارک
ار حصار قفس من
...هنوز در انتظارم و برات می میرم
ميدانم روزی می ايی
و مرا به کام دل خواهی رساند .
آمد آمد بادلجویی گفتا با من
تنها منشین بر خیزوببین
گلهای خندان صحرایی را
از صحرا دریاب این زیبایی را
با گوشه گرفتن درمان نشود غم
برخیزوبه پا کن شوری تو به عالم
توکه عزلت گزیده ای غم دنیا چشیده ای
زطبیعت چه دیده ای تو
تو که غمگین نشسته ای زجهان دل گسسته ای
به چه مقصد رسیدهای تو
دل غمین به گوشه ای چرا نشسته ای ؟
جان من مگر تو عمر جاودان کنی ؟
تا کی تو چنین باشی عمری دل غمین باشی ؟
گل گشت چمن بهتر یا گوشه نشینی ؟
تا کی باید باشی افسرده در بند دنیا
خندان رو شو چون گل
تا بینی لبخند دنیا
چه کنم؟
دلم از سنگ که نیست!
گریه در خلوت دل ننگ که نیست.
چه دل است این دل من؟
هر کجا اشک یتیمی رنجور
میچکد بر سر مزگان سیاه
دل من میشکند
ور ببینم پر خونین کبوترها را-
یا یکی بچه گنجشک که بشکسته پرش-
دل من میشکند
ضجهی مرغ اسیر -
که کند ناله به کنج قفسی -
دلم از ناله ی مرغان چمن می شکند.
زخیال غم مردم دل من میشکند
چه کنم؟
دلم از سنگ که نیست!
گریه در خلوت دل ننگ که نیست.
چه کنم ؟
دل من میشکند.
ماهی ......
نميخوام جزيره باشم
نميخوام تنها بمونم
راهی در پيش گرفتم رفتم ورفتم تا به دريا رسيدم از دريا گذشتم .....
از دور يک سياهی کم کم نمايان ميشد
....نزديکتر که شدم ديدم جزيره ای تنها در انتظار .... خاموش
..بغض در گلو ..... اشک حلقه در چشمان
....ولی چه جزيره زيبايی بود
....نتونستم بی تفاوت بگذرم
....به خودم جرات داده پرسيدم .. چرا غمگينی؟
گفت من يه جزيره تنهام سالها چشم در انتظار عبورعابری مينشينم
....با خودم فکر کردم ما چقدر شبيه هم هستيم
بی اختيار داد زدم
....نميخوام جزيره باشم
نميخوام تنها بمونم
که ديدم جزيره هم با صدای خسته اش داره با من تکرار ميکنه
........دزد ناشی
وقتی از پشت پنجره داروخانه دیدم که یک نفر دارد با قفل ماشینم کلنجار می رود،ابتدا نزدیک بود بی اراده فریاد بزنم: دزد،دزد!!!
ولی بعد فکر کردم با یک خیز خودم را برسانم به ماشین و خفت طرف را بگیرم و حالش را جا بیارم.نسخه را در جیب فشردم و خودم را از داروخانه بیرون انداختم و پر شتاب به سمت ماشین دویدم.
اما هنوز به چند قدمی ماشین نرسیده ، تصمیم گرفتم تمام تلاشم را برای حفظ آرامش به کار گیرم بلکه بهتر بتوانم دزد را گیر بندازم و او را تحویل مقامات مربوطه بدهم...
پس قدمهایم را کند کردم و با خونسردی و آرامش به سمت ماشین و دزد پیش رفتم.
دزد بی آنکه پیشرفتی کرده باشد همچنان اطراف را می پایید و با قفل کلنجار می رفت. حالا به یک قدمی آن رسیده بودم و به راحتی می توانستم روی او بپرم یا دست به دور گردنش بیندازم یا دستهایش را از پشت ببندم یا مشتی حواله پهلوی او کنم....
اما ترجیح دادم که هیچکدام از این کارها را نکنم. آرام و خونسرد در کنار او قرار گرفتم و پرسیدم:مشکلی پیش اومده؟؟
(ادامه دارد)
و اما............
خستگی ام چون پرنده ای در خواب است
من اما چون شاخه ای
چيزی نخواهم گفت
تا خوابش را آشفته نکنم...
************************************
هرگز دوباره نيافتم آن همه را که چنان شتابان از دست دادم...
چشمان شاعرانه.رخسار مهتابی...
هنگام غروب در جاده....
هرگز دوباره نيافتم آنچه را که چنان شتابنده به دست آوردم...
و چنين آسان از دست دادم.
تا در زمانی دورتر در اندوهی گران به حسرتشان بنشينم....

************************************
بازگرد و مرا ببر
احساس عزيز؛بيا و مرا ببر
آنگاه که خاطره تن چشم می گشايد
و اشتياق ديرين ديگر باره در خون جاری می شود...
دست بار دگر رويای نوازش می بيند.
باز گرد و مرا ببر شب هنگام....
گفتم عشق راز است ....
می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو....
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....
*********************************
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی....
گفتم:عشق درد است ...
گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است...
گفتم: عشق تضاد است....
گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است....
گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه.....
**********************************
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...
گفتم عشق راز است ....
راز بین من و توست و بر ملا نمی شود ....
هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ.....
آهی سردی کشید....
دیگه هیچی نگفت....
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت..... گويی که عشق سرابی بيش نيست .....
و من ماندم و گريه های عاشقانه ام ....
بشکست دلم کس صدایش نشنید ...

خدا یا وحشت تنهاییم گشت
کسی با قصه من آشنا نیست
در این عالم ندارم همزبانی
به صد اندوه می نالم روا نیست
شبم طی شد کسی به در نکوبید
به بالینم چراغی کس نیافروخت
نیامد ماهتابم بر لب بام
دلم از این همه بیگانگی سوخت
به روی من نمی خندد امیدم
شراب زندگی در ساغرم نیست
نه شعرم می دهد تسکین به حالم
نه امیدی دارم به حالم
دلم در سینه کوبد سر به دیوار
که این مرگ است بر در می زند مشت
بیا ای همزبان جاودانی
که امشب وحشت تنهاییم گشت
بیاوببین که چگونه
پروانه ها بر شاخه ترد تنهاییم پیله کرده اند
غربتم را تماشاکن که وجود غریبم بدون تو می پوسد
بیا ببین
قلب بهانه گیرم لجوجانه پای بر زمین می کوبد
و هر روز تو را از من می خواهد
و به هر بهانه باران تمنا روی صورتم می ریزد
بیا وجواب این دل غصه دارم را بده
بشکست دلم کس صدایش نشنید
عشق حقيقی
راز عشق در اين است که به ديگری لذت ببخشی ولی عشق را برای لذت نخواهی. چون عشق حقيقی هوی و هوس نيست.
هر چی نفس قوی تر باشه تقاضاهايش بيشتر می شود و هر چی تقاضاهای نفس قوی ترباشه خود پرستی را در تو بيشتر تقويت ميکنه.
عشق چهره واقعه ای خود را در ملايمت و مهربانی آشکار ميکنه نه در لذت جويی....(نازی)

خدايا ......
خدايا همه دعاهای بندگانت رو که به تو ايمان دارند و به تو اميد دارند برآورده کن و اونها رو تو کاراشون موفق و اميدوار کن و در پناه خودت نگهدارشون باش ........
چنگ دل آهنگ دلكش مي زند
چنگ دل آهنگ دلكش مي زند... خون و دل ... تركيب رنگ جالبي است. شرابي ... مستي را از كجا آورده اند...
صدايمان چرا گرفته است...؟ بغضهايمان را چرا در گلو كشته ايم؟ اشكهايمان را چرا از خودمان نيز پنهان مي كنيم؟ محرم كيست؟ نامحرم كجاست؟ آيا اينجا هم نخلستان است؟ پس چاه تنهائيهاي من كجاست كه سر در آن فرو برده و فرياد زنم؟
شايد اينجا زماني نخلهائي بودهاند. و اكنون نخلستاني سوخته. و ما ... نسلي سوخته ... و چاههاي تنهائي, پر از سنگ و چوب بيهويتي. ديگر آب حيات از اين چاه نخواهد جوشيد.
شايد روزي باراني آيد. باران ... باران ... باران ... همان نشانهاي كه در قحطي مايه حيات, نشانش را سراغ ميگيرند.
در اين قحطي انسانيت و مردي, ابر جوانمردي و عدالت, كي باراني خواهد شد...؟ نماز اين باران را به كدام قبله, قامت ميبندد؟... كعبه ؟ يا كربلا ... ؟
نماز اين باران را به قبلهي دل, قامت انتظار, ميبايست بست. انتظاري باراني... همانند چشمهاي منتظر. مضطرب. باراني ...
سلام به همه دوستای خوبم
امروز به نظرم خيلی روز قشنگيه ديشب يه اتفاقی برام افتاد که خيلی چيزا را بهم فهموند خيلی خوشحالم
بچه ها می خوام داستان گل سرخ را ادامه بدم فقط به خاطر يه دوست که برام با ارزشه
هميشه موفق باشين


يه حرفه ساده هم گاهي يه دنيا غم مياره......
خندهء آدمها هميشه از دلخوشي نيست.......گاهي شكستن دلي كمتر از آدم كشي نيست......گاهي دل انقدر تنگ ميشه كه گريه هم كم مياره........جا ميزنه اونم سر به ديوار ميزنه.......يه حرفه ساده هم گاهي يه دنيا غم مياره
......
عشق چيست؟
برای يافتن پاسخ اين سؤال رفتم تا به عشق برسم....
در راه به مردی ژنده و مفلس رسيدم و از او پرسيدم : عشق چيست؟
گفت : عشق نان و غذای خوب ، رخت و لباس نوست!
از او گذشتم و به پيرمردی نابينا رسيدم ، پرسيدم : پدر جان عشق چيست؟
گفت : عشق رنگ و روشنی ست ، عشق زيبايی ست!
در کنار پيرمرد دخترکی ناشنوا ايستاده بود...برايش روی برگه ام نوشتم : عشق چيست؟
در جوابم نوشت : عشق زيباترين نواست!
از آنها نيز گذشتم و به جوانی افسرده و پريشان رسيدم ، پرسيدم : ای جوان عشق چيست؟
در جوابم تنها آهی کشيد و رد شد...
بعد از او به درويشی رسيدم و باز پرسيدم : عشق چيست؟
گفت : عشق يعنی خدا!
حال نمی دانم عشق آن نان و لباس ، رنگ و نوا يا که آن آه و خداست؟
امّا خوب می دانم که اين نيست آخر راه...
« حالا می خوام از شما بپرسم که به نظر شماعشق چيه؟
ساحل مهر
مي دانم که نمي توانم ابعاد زندگي ام را کنترل کنم ، چون توانايي آنرا ندارم . اما در قبال نحوه زندگي ام مسووليت سنگيني بر دوش من است .پس بايد در واکنش به حوادث زندگي اعمال گوناگوني را انجام دهم و اين بدان معناست که در برابر زندگي خود مسووليت پذير باشم .بياييد تا رويدادهاي مثبت زندگي مان را دريابيم. به آنها بيشتر توجه کنيم و تاثير آنها را در زندگي خويش برجسته تر نماييم.
هرچه در توان داريم ، به کار گيريم و با نگاهي به وسعت وصال و آرامشي به عمق عشق زيباترين لحظات را به خويش هديه دهيم.
ساس خوشبختي ، باور خويشتن است . پس آن روز که خود را واقعا بشناسيم ، توانايي هايم را برشمارم و به قدرت اراده ام يقين يابم ، خوشبخت ترين انسان روي زمين خواهم بود .چرا که از آن لحظه با عزت نفس صد چندان در مسير زندگي ام حرکت خواهم کرد و اين راز رسيدن به روح انگيزترين روياهاست.
روياهايي به ظاهر غير قابل تحقق که تنها و تنها با ذره اي خواستن و با باور به قدرت کاينات به حقيقت مي پيوندند . آري زندگي شاد ، بسي سهل تر از تفکراتي منفي است و اراده مستحکم مرا مي طلبد.
پس اگر آرزويي دارم ، ذهنم را از زوايد پاک مي کنم و فقط به آن مي انديشم . احساس مي کنم که آن را در ميان دستانم دارم و با ايمان به نيروي الهي پس از مدتي به آرزويم مي رسم.دنيا را با تمام ناملايمات هايش ، دلپذيرترين مکان هستي مي دانم چرا که کثرت سختي ها شيريني پيروزي را افزايش مي دهد و در عين حال ؛ مصائب مسير ، زيباترين خاطرات آينده ام خواهند شد . آغاز سال نو را بهار ذهنم مي دانم که با شکوفه هايي سرخ و خوش عطر افکارم را تطهير مي بخشد و از خدا مي خواهم تا قدرت درک ساحل مهر را در من بيشتر سازد.
تبريک به خواهر گلم .........
فرناز عزيز .... خواهر خوبم ... قبول شدنت در دانشگاه را تبريک ميگم و اميدوارم در همه مراحل زندگيت با اتکال به خداوند موفق باشی همچنان که هستی
مبارکبادت اين شادی
قبول شدم
سلام بچه ها خوبين؟ خوشين؟ چه خبرا؟
وای بچه ها خيلی خوشحالم امروز نتايج دانشگاه آزاد را اعلام کردن قبول شدم
مشاوره تهران مرکز خيلی خوشحالم....
اميدوارم همه پشت کنکوريها قبول بشن .
خيلی مهربونی خدايا خيلی دوست دارم
مژده مژده
همزمان با جشنهای شعبانيه و روز جهانی کودک موسسه پيام اميد برای سومين بار برگزار می کند:
بزرگترين فستيوال خيريه سال به نفع معلولين.نيازمندان و کودکان بی سرپرست.
شامل غرفه های:مواد غذايی.تزئينات.فرهنگی.هنری.سرگرمی و....به همراه مسابقات ويژه و جوايز ارزنده....بخش ويژه کودکان baby house(شامل سرگرميهای متنوع.گريم.بازی.نقاشی و هزاران برنامه شاد و مهيج...)
موسسه پيام اميد(ngo)دارای اعتبار نامه رسمی ار سازمان ملی جوانان(با حضور خودم
)
زمان:پنجشنبه و جمعه.۱۶ و۱۷ مهر ماه
آدرس:خيابان شریعتی ـبالاتر از سيد خندان ـنرسيده به حسينيه ارشاد ـجنب شهرداری منطقه ۳ـسازمان دانش آموزی تهران(کانون شهيد مفتح)
خودمم اونجام احتمالا امينی هم مياد منتظر همتون هستم مطوين باشين بد نميگذره 



عاشقانه
حس هميشه داشتنت نه عشق و دلبستگيه...نه قصه گسستنه...نه حرف پيوستگيه.
عادت و عشق و عاطفه هر چی لغت تو عالمه برای حس من و تو يه اسم گنگ و مبهمه.
تو اين روزای بی کسی اگه به دادم نرسی يه روز مياد که دير شده نمونده از من نفسی.
خواستن تو برای من فراتر از روح و تنه راز هميشگی شدن هميشه از تو گفتنه.
اگر تو مهلتم بدی مهلت مرگ و نمی خوام با تو به قصه می رسم همراه لحظه هام بيا.





(دوست دارم....نازی)
غروب
اون روز وقتی خورشيد داشت کوله بارش را جمع می کرد که بره و آسمون به ماه بسپاره؛صدای ناله ای شنيد کمی که دقت کرد متوجه غروب شد که با ناراحتی آه می کشيد.
خورشيد پرسيد:چرا ناراحتی غروب؟
غروب گفت:من هميشه آرزو داشتم که جای تو باشم.
خورشيد با تعجب گفت:جای من؟!ولی چرا؟!
غروب گفت:آدما از من خوششون نمياد کسی از غروب آسمون لذت نمی بره تا من می رسم دلهاشون می گيره ....و با ناراحتی آه کشيد.
خورشيد با محبت لبخندی زد و گفت:همه آدم ها غروب را دوست دارن قشنگ ترين لحظه ها. عاشقانه ترين نگاه ها .پر محبت ترين کلمات .تو غروب زيبا تره آدما از غروب دلشون ميگيره چون ياد قشنگترين لحظات عمرشون ميفتن که با گذشت زمان تبديل به خاطره شدن...

درخت
توی تنهايی يک دشت بزرگ که مثل غربت شب بی انتهاس يه درخت تن سياه سر بلند آخرين درخت سبز سر پاست.
رو تنش زخمه ولی زخم تبر نه يه قلب تير خورده نه يه اسم.
شاخه هاش پر از پر پرنده هاس کندوی پاک دخيل و طلسم.
چه پرنده ها که تو جاده کوچ مهمون سفره سبز اون شدن.
چه مسافرا که زير چتر اون به تن خستگيشون تبر زدن.
تا يه روز تو اومدی بی خستگی با يه خورجين قديمی قشنگ.
با تو نه سبزه نه آينه بود نه آب...يه تبر بود با تو با اهرم سنگ.
اون درخت سر بلند پر غرور که سرش داره به خورشيد می رسه منم.منم
اون درخت تن سپرده به تبر که واسه پرنده ها دلواپسه منم.منم
من صدای سبز خاک سربی ام صدايی که خنجرش رو به خداس.
صدايی که توی بهت شب دشت نعره ای نيست ولی اوج يک صداس.
رقص دست نرمت ای تبر به دست با هجوم تبر گشنه و سخت.
آخرين تصوير تلخ بودنت توی ذهن سبز آخرين درخت.
حالا تو شمارش ثانيه هام کوبه های بی امون تبره.
تبری که دشمن هميشه اين درخت محکم و تناوره.
من به فکر خستگی های پر پرنده هام تو بزن تبر بزن.
من به فکر غربت مسافرام آخرين ضربرو محکم تر بزن...

for you
برای يافتنت بار ها و بارها تا نا کجا رفتم با فانوسی به دست کوچه به کوچه برای ديدنت حس کردنت برای داشتن تصوير تو دنبالت می گشتم.
دنبال تو که در برابر چشمانم بودی.
تو که در انتهای عطش آفتاب می نوشاندی.
به دنبالت گشتم تا به نور رسيدم به جايی که صدها و هزارها پرنده سفيد نام تو را زمزمه می کردند .
نام تو ترانه آنان بود.
و آنگاه طلوع بی غروبت را ديدم.


يه شعر کوچولو
هوا هوای سردی است
روزگار روزگار بدی است
زمان زمان فراموشی است
دلها شکسته از بی وفايی
(گل اميد من امشب شکفته در من
بيا که گام بگيريم از اين جهان خراب)
" يك يادگاري روي ديوار سنگي"
كوچه ساكت و خلوت بود. مثل هميشه.درختان سرسبز كوچه از دو طرف دستهاي خود را به هم داده و تونلي سبز درست كرده بودند.خانه ي قديمي مثل هميشه، مثل هر چهار شنبه درست سر جاي خودش بود. با پله هاي سنگي كه وقتي به طرف بالا مي رفت و به در مي رسيد مانند پناهگاهي شده بود براي دختر و پسر كه چهارشنبه هاي شيرين خود را دور از چشم و نگاه شماتت بار ديگران بگذرانند.
صداي قدمهاي دو پاي عاشق خلوت كوچه را بهم زد. دختر و پسر بودند كه دست همديگر را محكم گرفته بودند . گويي مي ترسيدند هر لحظه همديگر را از دست بدهند. صداي خنده هاي شاد دختر دل پسر را مي لرزاند و نگاه هاي عاشقانه ي پسر قلب دختر را ذوب ميكرد.
با هم به خانه ي قديمي رسيدند. از پله هاي سنگي بالا رفتند و پشت ديوار پناه گرفتند. پسر به ديوار تكيه داد و دختر به پسر. مثل هميشه تنها چيزي كه بود حرفهاي عاشقانه بود و صحبت از دوست داشتن و ترك نكردن. دختر دست در كيفش كرد . مدادي را بيرون آورد. پسر را به آرامي كناري زد و روي همان ديواري كه از تماس بدن پسر گرم شده بود چيزي نوشت. شعري را كه هميشه آهنگش او را به ياد پسر مي انداخت . به نگاه متعجب پسر خنديد. و گفت : اين شعر رو مي نويسم تا هر وقت اومديم اينجا با هم بخونيمش و يادمون باشه كه چقدر همديگه رو دوست داريم و چه قولي بهم داديم.پسر دست دختر را كه مداد داشت گرفت و دو دست مهربان با هم شروع به نوشتن كردند :
در جان عاشق من شوق جدا شدن نيست
خو كرده ي قفس را ميل رها شدن نيست
من با تمام جانم پر بسته و اسيرم
بايد كه با تو باشم در پاي تو بميرم
عهــدي كه با تو بستم هرگز شكستني نيست
اين عشق تا دم مرگ هرگز گسستني نيست
ديوار سنگي هم از عشقي كه از عمق اين كلمات به درونش نفوذ مي كرد ، گرم شد.
ساعت ديدار تمام شد.و دختر و پسر دوباره دست در دست هم ديوار و خانه و كوچه را ترك كردند. منتها اين بار با "يك يادگاري بر روي ديوار سنگي".........يادگاري از يك عشق....
روز ها و ماه ها گذشت. ديگر از صداي پاي دو عاشق خبري نبود.
روزي درختان كوچه صداي پاي ِ خسته اي را شنيدند كه گويي قلب شكسته اي رابه همراه مي كشيد.
دختر با گامهايي لرزان وارد كوچه شد. چمان اشك آلودش را پاك كرد . سرش را پائين گرفت و قدم هايش را شمرد. 1...2...3...4...5...6...7..درسته ! حالا رسيده بود به همان خانه ي قديمي كه ديوار ها و پله هاي سنگي اش شاهد عشقشان بودند. عشقي كه حالا ديگر چيزي از آن باقي نمانده بود. سرش را بلند كرد. اما.... اما خانه را در مقابلش نديد. ديگر خانه اي در كار نبود. دوباره اطرافش را نگاه كرد. كوچه و درخت ها همان بودند اما خانه نه... اكنون جاي آن پله هاي دوست داشتني را نخاله هاي ساختماني گرفته بودند. و غير از خاك و سنگ و آجر كه جاي خانه را اشغال كرده بودند چيزي به چشم نمي خورد.
دختر سرش را پائين انداخت و اين بار اجازه داد اشك هايش از پشت حصار پلك ها به آزادي بيرون بيايند. پس درست بود.. آن خانه ديگر نبود. به ياد چندين روز پيش افتاد كه بعد از مدت ها سردي و بد رفتاري پسر از او خواهش كرده بود با هم به همان كوجه بروند. تا شايد پسر با ديدن آن يادگاري عشق و عهد گذشته ي خود را به ياد آورد. اما پسر به او خنديده بود . و گفته بود كه ديگر خونه اي در كار نيست. همونطور كه ديگه در قلب من عشقي به تو نيست. ..
ودختر حالا مي ديد كه همه چيز واقعا از دست رفته. همي چيز..
چشمش از لا به لاي سنگها و آجر ها و خاكها به قطعه سنگ شكسته اي افتاد كه دست خطي آشنا روي آن به چشم مي خورد. دست خطي كه فقط نيمي از آن باقي مانده بود...
"دختر نمي دانست روزي كه اولين تيشه به ديوار سنگي خورد ، همان روز اولين ريشه هاي بي عشقي و پيمان شكني نيز كم كم در قلب پسر رشد كردند و بزرگ شدند."
دل دختر لرزيد. با خودش گفت اين شعر همان عهـــــــــد من و او بود. خانه كه خراب شد ، ديوار كه فرو ريخت ، سنگ كه شكســـــــت ، عشــــق من هم مـــــُرد....
سنگ نصفه را برداشت و راه افتاد.......
در كار عشق ما هميشه امــا بود بي جاني ريشه از ساقه پيدا بود
آن شب كه گفتي باورم كن با تو مي مانم دلواپسي هاي من از صـــــبح فردا بود
آن شب كه گفتي با تو هستم تا كه دنيا هست باور نـــــكردم گر چه اين جمله زيبا بود
در عمق دريا هرگز يــــك قطره پيدا نيست پايان عشق ما پايـــــان دنيــــــا نيست
مثل زلال آب من بــــــــاورت كردم ميناي يكـــــــرنگي در ساغرت كردم
سلــــــطان قلب خود تـــــاج سرت كردم در چشم دلپاكان پيـــــغمبرت كردم
آن شب كه گفتي باورم كن با تو مي مانم دلواپسي هاي من از صــــبح فردا بود
آن شب كه گفتي با تو هستم تا كه دنيا هست باور نــــــكردم چر چه اين جمله زيبا بود...
وقتی دور از آدم های نزديکت باشی تازه قدرشان را می دانی
تازه حس می کنی که چقدر حضورشان در زندگی ات روان است .
من زير آسمان بلند هستم ... راه می روم ... نفس می کشم .
من اين روزها زياد دلم می گيرد ...
حس می کنم در اين لحظه ناشناخته ترينم ...
عادت می کنم به فهميدن ... کنار می آيم با بودن ...
طی می کنم با زندگی ... گذر می کنم از اتفاق ...
دلم فرياد می خواهد و طبيعت بکر و يک سکوت عميق و
تبسمی طولانی ...
●
مرا با تو پیوستنی نیست
پیش از آنکه بشکنی
بی صدا بگذر از من
یکبار ولی مرا به نام صدا کن
تا بلند بلند گریه کنم حسرتت را!
و یکبار بخند
خنده ات زیباست
خنده ات آرامش تمام بیقراری هاست
بیصدا بگذر از من
مرا با تو پیوستنی نیست
یکبار ولی
با نوای سه تارت
کوچه را در هم بریز و مرا
تا بلند بلند برایت بخوانم
آواز کوچه گردی های شبانه ات را!
خوش به حالت
تو- لا اقل- مرا داری!!
با اجازه از
saeideh khanehzarrin <saeideh59x@yahoo.com> روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده، تمام احساسها كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند. خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس، و ... هر كدام به روش خود مي زيستند تا اينكه يه روز دانايي به همه گفت:هرچه زودتر اين جزيره را ترك كنين، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونه شون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پس از عايق كاري و
اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.
روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره رو ترك كردند. در اين ميان، ”عشق“ هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره، متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده بودند و ”وحشت“ را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود."عشق“ سريعا برگشت و قايقش را به همه ي حيوانها و ”وحشتِ“ زنداني
شده توسط آنها سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي ”عشق“ نماند. قايق رفت و ”عشق“ تنها در جزيره ماند جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و ”عشق“ تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ”ترس“ جزيره را ترك كرده بود. اما نياز به كمك داشت.
فرياد زد و همه ي احساسها كمك خواست. اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكيها، قايق د وستش”پولداري“ را ديد و گفت: ”پولداري“ عزيز، به من كمك كن؟
پولداري“ گفت: متاسفم، قايق من پر از پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد.
" عشق“ رو به سوي قايق ”غرور“ كرد و گفت: مرا نجات ميدهي؟
" غرور“ پاسخ داد: ”هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي كني"
عشق“ رو به سوي ”غم“ كرد و گفت: اي ”غم“ عزيز، مرا نجات بده"
اما ”غم“ گفت: متاسفم ”عشق“ عزيز، من اونقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و خودمو نجات بده
در اين بين ”خوشگذراني“ و ”بيكاري“ از كنار عشق گذشتند، ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست از دور ”شهوت“ را ديد و به او گفت:
شهوت عزيز، من را نجات ميدي؟ شهوت پاسخ داد: هرگز .... برو به درك ..... سالها منتظر اين لحظه بودم كه بميري! ... حالا بيام نجاتت بدم؟
عشق كه نمي تونست ”نااميد“ باشه، رو به سوي خدا
كرد و گفت: خدايا... منو نجات بده ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد: نگران نباش من دارم به كمكت مي آيم عشق آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي توانست روي آب خودش را نگه دارد و بيهوش شد پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قايق ”دانايي“ يافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از هميشه. جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد،
زيرا امتحان نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده بود عشق برخاست. به ”دانايي“ سلام كرد و از او تشكر نمود دانايي پاسخ سلامش را داد و گفت: من ”شجاعتش“ را نداشتم كه به سمت تو بيايم. شجاعت هم كه قايقش دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند. پس مي بيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم! يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم. تو حكم فرمانده بقيه ي
احساسها را داري عشق“ با تعجب گفت: پس اون صدا كي بود كه بمن گفت براي نجات من مي آد؟"
دانايي گفت: او زمان بود عشق با تعجب! گفت: زمان؟ دانايي لبخندي زد و پاسخ داد: بله، ”زمان"....
چون اين فقط ”زمان“ است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ............ ”عشق“ چقدر بزرگ است !!!!!!
-------------------------------------------------------------------
يكديگر را دوست بداريد ، اما از عشق زنجير مسازيد :
بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحلهاي جانتان در تموج و اهتزاز باشد .
جامهاي يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد
ای کاش .........
كاش آسمان حرف كوير را ميفهميد
و اشك خود را نثار گونههاي خشك او ميكرد
كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعاها
قبل از پايين آمدن دستها، مستجاب ميشد
كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را دست خزان نمسپرد
و اي كاش... شما هم بگين ای کاش چی ..............؟
در حق هم ...
بنام خداي گلبرگ ، مهتاب و آرزوهاي دير باز
... و پر و بالمان را از فروتني سرشار کنيم .
، خوب باشيم ،چه در روزنه نور چه زير خورشيد
... و غم غــــــــــــروب را در زيبايي شب حل کنيــــم .، سبـز باشيم
گل باشيم ودرخت نباشيم ...
و زيبايي را در گفتـــه هامان ضميمه کنيــم ، و دردوست داشتن
از هم سبقت بگيريم .
وبا هر دمي زشتي ها را فرو بريــــــم و زيبايي را بازدم کنيــــم.
و جيبهامان را پر از نقل احترام کنيم وبه کليــــــــــدخانه هامان دسته کليد
تلاش ببنديم .
... و حسادت را و حسادت را در قيف کنيم .! و مهـــرباني را
در کاســـــــه اي لب پهــن بريزيم .
قاصدک را تعقيب کنيم تا ته مرگ ومحـبـــــــت را اسراف کنيـم .
و حيا را تکثير کنيم ...
تزوير و دورويی رااحتـــــــــــکارکنيم و
حراج کنيـم صداقت را !!
بـــــــــــــــدهيم.
باشــــد که من و تو مـــا شويم
چه زيباست
چه زيباست چشمان پر مهرت
چه زيباست کلام شيرينت
چه زيباست کنار تو بودن
چه زيباست برای تو بودن
ميخوام کنار تو باشم
چه زيباست عاشق تو بودن....
دوست دارم
(نازی)
اين تغريبا شعر همين الان به ذهنم رسيد اگه خوب نيست به بزرگی خودتون ببخشين مهم اينه که حرف دله

چشم من روشن
آخر ای دوست نخواهی پرسيد
که دل از دوری رويت چه کشيد؟
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به داداش نرسيد
داغ ماتم شد و بر سينه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکيد
آن همه عهد فراموشت شد؟
چشم من روشن روی تو سپيد
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح اميد؟
آخر اين عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی ديد.
دل پر درد فريدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشيد.
عيد همگی مبارک
(ببخشيد يکم بين مطالب فاصله افتاد بازم ميام و براتون می نويسم راستی clever boy1979خيلی خوشحالم که مطالبمو می خونی ممنون)


چند سخن از بزرگان در رابطه با مشورت
بلند پايه ترين مردم در خرد و انديشه کسی است که خود را از مشورت بی نياز نداند. حضرت علی(ع)
چون تو را شغلی پيش آيد هر چند تو را کفايت آن باشد مستبد بر رای خود نباش که هر که مستبد بر رای بود پشيمان شود. کيکاوس
در جولانگاه زندگی گاهی برخی پيچيدگيها رو آور می گردد که تنها خرد يک شخص به گشايش آن توانايی ندارد. اخلاق روحی
با دشمن نيز بايد مشورت کرد تا پايه دشمنی او معلوم گردد. سقراط

(نازی)
بوی باران .........
بوی باران. بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته . باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید.
عطر نرگس. رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد.
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک مس رسد اینک بهار.
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه هاودشت ها .
خوش به حال دانه ها و سبزه ها.
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک_ که می خندد به ناز _
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من. گرچه _ در این روزگار _
جامه ی رنکین نمی پوشی به گام.
باده ی رنگین نمی بینی به جام.
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت _ از آنکه می باید _ تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای درغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!!!
دکتر شفیعی کدکنی

سلام من برگشتم جای همتون خالی بود


تقديم به همه .......
سلام دوستان خوبم من اين گل تقديم ميکنم به همه کسانی که به ما محبت دارن ...........
عشق
چيست؟برای يافتن پاسخ اين سؤال رفتم تا به عشق برسم....
در راه به مردی ژنده و مفلس رسيدم و از او پرسيدم : عشق چيست؟
گفت : عشق نان و غذای خوب ، رخت و لباس نوست!
از او گذشتم و به پيرمردی نابينا رسيدم ، پرسيدم : پدر جان عشق چيست؟
گفت : عشق رنگ و روشنی ست ، عشق زيبايی ست!
در کنار پيرمرد دخترکی ناشنوا ايستاده بود...برايش روی برگه ام نوشتم : عشق چيست؟
در جوابم نوشت : عشق زيباترين نواست!
از آنها نيز گذشتم و به جوانی افسرده و پريشان رسيدم ، پرسيدم : ای جوان عشق چيست؟
در جوابم تنها آهی کشيد و رد شد...
بعد از او به درويشی رسيدم و باز پرسيدم : عشق چيست؟
گفت : عشق يعنی خدا!
حال نمی دانم عشق آن نان و لباس ، رنگ و نوا يا که آن آه و خداست؟
امّا خوب می دانم که اين نيست آخر راه...
« حالا می خوام از شما بپرسم که به نظر شماعشق چيه؟! »
بنال اي دل ….)
چه سرد وخشك بيروحم،كسي دردم نميفهمد
كلام ديگري اين دل بغير از غم نميفهمد
صداي شرشر باران عجب موسيقيي دارد
بنال اي دل كسي اين لحظه زير و بم نميفهمد
نميداني چقدر اين گريههاي بيصدا تلخ است
چرا تقدير هم، اين را كه من َمردم نميفهمد
به هر آهي اگر اين آتش دلسوزيم گل كرد چه جاي تعجبآخر دردها را كم نميفهمد
دل سر به هواي عاشقي دارم كه ديوانست
همه عمرم نصيحت كردمش يكدم، نميفهمد
چنان در فكر او غرق است اين دل كه نميداني
اگر زير و زبر گردد همه عالم نميفهمد
مجو يك جو تو از اولاد حوا معرفت پاييز
كسي معناي اين را بهتر از آدم نميفهمد
I Love You So Much
اگر نيامده باشی!!!
هنوز وقت دارم.
پس دعا می کنم که بيايی
و دعا می کنم که بمانم
تا ببينم رويش رزهای سپيدار
و پرواز کبوتر های طوق دار را
هنوز وقت دارم
اما ميترسم از زمانی که وقتی نداشته باشم و تو نيامده باشی.

(سارا شاهدی)
بچه ها من فردا صبح ساعت ۵ميرم کيش دلم برای همتون تنگ ميشه...
وقتی برگشتم حتما ميام براتون مطالب جديد مينويسم البته امينی هست و براتون مطلب مينويسه مواظب خودتون باشيد 

نشانی
با تشکر از پروانه پارسا
اين بزرگراه؟
اين خيابان؟
کدام يک از اين کوچه ها مرا به تو می رسانند؟
ديشب خواب تو را ديدم!
چرا برای خواب ها نوار برگردان نمی سازند؟
(اين شعر به نظرم خيلی قشنگه من اونو تقديم می کنم به کسی که دوسش دارم
)
يه سوال
سلام بچه ها؛
من يه جمله را نا تمام می نويسم خواهش می کنم نظر بدين و جمله را کامل کنيد.
دلم تنگ شده برای................؟
برام بگو خوشحالم می کنی منتظرم

نظرات ()

























