سلام بعد از روزها
دوستان امتحانات ترم داره شروع ميشه يواش يواش. اومدم بگم برام دعا کنين هم واسه من هم واسه دوستم دعا کنين هر ۲ موفق شيم
خداحافظ تا پايان امتحانات

دستان باران را برای دوست داشتن
به دستان خود
نزديک کن!
تا شايد تو هم، طعم باران شدن را
در يابی!
که عشق هميشه دلگير است
و بی تاب!
نمی دانم چرا اين گونه گفتی
عادت سخن گفتن مرا
با خود!
در سکوت آدمی حرفها نهفته است
من هم دلم تنگ می شود
اما !
می ترسم از روزی که دل تو
ســـــنگ شود!
دنيا را با آدمهايش،عشق است
و
ياد را
با
س ک و ت !
شايد
آفتاب مهربانی
دوستی من و تو
نمی خواهد بفهمد
لحظه می آيد و می رود
...روزی به دريا خرده گرفتم
که چرا هر روز به نوعی است؟!
روزی آرام
روزی دلگـــير!
روزی طوفانی و سخت!
می دانی در جوابم چه گفت؟
آری
شايد تو هم مثل دريا فکر کنی
روزی از دريا گفتی
روزی مرا با خود به دريا بردی
روزی غروب را به من نشان دادی
روزی طلوع دريا را
آری
.....
صدا،صدايی است
که آرام و قرار ندارد
سکوت،صدايی ست
دوست داشتنی
با خــــود حرف بزن
حرف بزن!
که عشق هميشه زنده است!
و ياد تا دم مرگ
با آدمی ست!
چــــه بماند؟
چـــــه....!!!
.......
بـــــــــــــاران
تو بگو به شـــــب
کــــه
آفتاب
ه م ی ش ه
می ماند!
دفتر يادها را امضا می کنم
باران می گيرد!
چتر که باز می شود ، خيس می شوم
خيس می شوند آن هايی که امروز ،
آن هايی که ديروز آمدند،
گريه کردند
و رفتند....
همين جا که من ايستاده ام
با خودکاری که نمی نويسد
خداحافظی می کنم!
حالا من ردّ پای چپم را می بينم
که خيابان ها را
خط خطی کرده است!
پياده روها را،
لبخندها را
نشانی مرا داشته باشيد
همين است!
بيشتر از اين حرفی ندارم
فقط می ماند که بگويم
..... آيا امروز هم ، روز ديگری خواهد بود؟!! .....
من پر از بال و پرم
ابری نيست
بادی نيست
می نشينم لب حوض،
گردش ماهی ها، روشنی، من، گل، آب
پاکی خوشه ی زيست.
مادرم ريحان می چيند.
نان و ريحان و پنير، آسمان بی ابر، اطلسی هايی تر.
رستگاری نزديک، لای گل های حياط.
نور در کاسه ی مس، چه نوازش ها می ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روی زمين می آرد.
پشت لبخندی پنهان هرچيز،
روزنی دارد ديوار زمان، که ازآن، چهره ی من پيداست.
چيزهايی هست که نمی دانم.
می دانم، سبزه ای را بکنم خواهد مرد.
می روم بالا تا اوج. من پر از بال و پرم.
راه می بينم در ظلمت، من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت.
پرم از راه. از پل، از رود، از موج.
پرم از سايه ی برگی در آب،
چه درونم تنهاست.
ستاره ی درخشان من
که در قلب آسمان
عاشق ماه شدی و می درخشی
من در انتظار ديدن ات
تنهايی ام را
در آغوش گرفته ام
و کنار قلبم نشسته ام
تا تو بيايی
و فاصله ها
جای خود را
به نگاه هايی بدهند
که از عشق لبريزند
باور کن
فراموش شدگان
فراموش کنندگان را
هرگز فراموش نخواهند
