بچه ها خيلی دوست دارم نظراتتون رو راجع به مطلب پايين بدونم برام بنويسين منتظرم

اينم از Update.....
نوشتن از این درد، سیاه است اما سیاه نمایی نیست.
شاید شما هم باور نکنید چون خود من هم باور نمیکردم ، تا وقتی آن CD لعنتی رو توی کامپیوترم گذاشتم و چند لحظه ای از اون فیلم نفرت انگیز را دیدم باورم نمیشد که آدم ها تا این حد سقوط کردند.
همیشه از حریم خصوصی گفته ایم و از این زا ویه به قضییه نگاه کرده ایم که د یگران (.....)
در حریم خصوصی ما دخالت کرده اند. اما حالا بحث سر این است که ما خود به حریم خصوصی دیگرا ن و حتی به حریم خود تجاوز می کنیم.آن هم به بدترین و حیوانی ترین شکل که در هیچ جای دنیا صورت نمی گیره یا اگر صورت بگیره با مجازات رو برو میشه.....
قبل از هر توضیحی در مورد اون فیلم از همه دوستانم که این متن رو میخونن عذر خواهی می کنم. اون فیلم تکه های به هم چسبیده ای بود از یک نوع رابطه ی خا ص که جلوی دوربین صورت گرفته بود. تو یکی از قسمت ها 2 پسر که صورتشان تقریبا معلومه دختری را به زور مورد تعدی قرار می دهند و ... لهجشون نشون میده که فیلم مربوط به استان .....
وقتی با ناراحتی در جمع دوستانم خبر وجود چنین فیلمی رو مطرح کردم تازه فهمیدم که این تنهافیلم موجود نیست و نمونه هایی در شهرهای مختلف هم دارد .یکی از دوستام میگفت نمونه فلان ا ستا نیش هم هست و یکی دیگه میگفت در ا ستا ن ......تهیه میشه و............
اگر این اطلاعات رو هر کسی غیر از دوستام میدادن ومن به چشم خودم قسمت کوتاهی از اون فیلم رو ندیده بودم هیچ وقت قبول نمیکردم همچین مساله ای حقیقت داره.
اما به نظر شماها نباید برای برخورد جدی با این فاجعه که اشاعه علنی منکراته چاره ای پیدا کرد؟
پارسال تابستان ورود موبایل های دوربین دار به استخرهای خانم ها ممنوع شد. مسخرس آخه یعنی چی؟ یعنی عده ای اوضاع و به چنا ن رذا لتی کشانده اند که یه دختر معصوم نتونه حتی به هم جنس خودش اعتماد کنه؟ تکنولوژی همه جای دنیا قا تق نونه و ا ینجا قا تل جون...
آخه این چه وضعیه که ما حتی ظرفیت استفاده از تکنولوژی را نداریم . اینا کار کیه؟ کار تازه به دوران رسیده هایی که موبا یل دوربین دار میخرند تا.............بگذریم. یه فاجعه ی دیگه ای که تازه گی ها اتفاق افتاد این بود که 2تا فروشنده لبا س تو اتاق پرو بوتیکشون دوربین کار گذاشته بود ن...راستش آدم خجالت میکشه ، شرمش میاد حتی به این چیزا فکر کنه این در معنای دقیق کلمه یعنی عقده یعنی کمبود یعنی عقب ماندگی فرهنگی یعنی جهان سوم....
به هر حال ننوشتن و نگفتن از این مسائل یعنی پاک کردن صورت مساله و امنیت اجتماعی تا زمانی که نقاط ضعف را پیدا نکنیم به دست نمیاد...
تو خیابون و این میدان های بزرگ که راه میری هر 10 دقیقه این آقایون محترم دست فروش زیر گوش وز وز میکنن که سی دی ، سی دی های لوس آ نجلسی، مهمونی فلان تیم، عروسی فلان هنرپیشه، یا مثلا سی دی تصاویر خصوصی از 13 ساله ها که اخیرا باب شده بود ، دنیای بچه ها دیگه شوخی بردار نیست سوء استفاده از بچه های13 ساله برای فرونشاندن آتش پست ترین غرایز حیوانی را در هیچ مسلک و سرزمینی نمیشود توجیه کرد حتی در قلبه قلب فساد غرب هم این کارجرم محسوب میشه.
بیچاره آدم های معروف ، اونا بیشتر مشکل دارن . بارها و بارها به ایمیل های شما عکس هایی فرستاده شده از عروسی خواهر فلان هنرپیشه یا حضور فلان ورزشکار در فلان مهمونی یا قلان پارتی که فلان کشتی گیر معروف در اون حضور داشته و چه و چه......
چرا هیچ وقت فکر نمی کنیم که اونا هم آدمن و حق دارن زندگی شخصی داشته باشن ؟ تازه مگه عروسی و پارتی رفتن جرمه؟
این خیلی نا جوان مردا نس که مسا ئل خصوصی دیگران را به مدد تکنولوژی به عموم عرضه می کنیم.... هیچ کس دوست نداره زندگیش برای عموم به نمایش گذاشته بشه.
خیلی دوست دارم بدانم که چی کار کردیم که حریم خصوصی مان اینقدر بی ارزش شده و برای دیگران اینقدر جذاب که دست به هر کاری بزنند تا یه عکس تار و کدر ومات از یه نفر داشته باشن؟؟ عکسی که به هیچ دردشون نمیخوره ، اصلا انگار ورود به حریم ((خیلی)) خصوصی دیگران شده یه امتیاز ...یا مونتاژ و پخش عکس های دخترهای جوان از طریق اینترنت.
خیلی دوست دارم مقصر ایجاد چنین وضعی را بدانم باید یه حیوون باشه یه روانی که از هر لحاظ کمبود داره.
هیچ مسئولی وجود نداره؟ نیروی انتظامی، وزارت اطلاعات یا قوه قضاییه ارگان های نیرومندی هستند . وزارت اطلاعات که چند وقت پیشا بیستمین سالگردش را جشن گرفت چون تا حدی توانایی داشته که فلان جاسوس هسته ای را دستگیر کنه و قوه قضاییه هم که همه میدونیم از چه قدرتی برخورداره ، پس چرا هیچ کس با این قاتلای بزرگ برخورد نمی کنه؟ یا اگه برخورد شده چرا هیچ جا اعلام نشده؟
اگه حتی یک دهم جمعیت 100 ملیونی ایران به این درد مبتلا باشه باید آژیر خطر را زد ....
فاجعس خیلی دردناکه پیشنهاد میکنم هیچ کدام از فیلم های رایج را نبینین هیچ کدوم ارزش نگاه شما رو ندارن حیف از چشمای ما که با دیدن همچین چیزایی کم سو بشن...
با امید ریشه کن شدن این قبیل مشکلات (نازی)

هر کاری کردم نشد مثل هر دفعه براتون از عشق...عرفان...زندگی ...ويا حتی از خاطرات روزمرم بگم نشد ديگه کاريشم نميشه کرد امروز حسابی قاطی شدم بعدن ميام سر فرصت مزاحم ميشم فعلا
آغاز
روزی ديگر آغاز شد مثل هر روز زندگی تکرار تکرار است ...
تکراری که تکراری نميشود ...
و ما چه دليريم که بی مهابا زندگی ميکنيم و از ۱ثانيه ديگر بی خبريم.
امروز همان فردای ديروز توست بکوش تا فردايی بهتر داشته باشی.
![]()
بيا ين تا با هم ما شويم بياين تا يک رنگ بشيم يک رنگ به رنگ دوستی...
گذشت ۱ سال
ميخوام از بم بنويسم سالگرد زلزله بم
۱سال گذشت به تندی آه و به کندی غم به سرعت عمر و به آهستگی فراق...
آن روز شهر بم ديار فرشتگان آسمانی بی بال ؛مهد عاطفه های به جای مانده از تاريخ دور؛ سرزمين اميدهای دراز و سنگ های صبور ؛بام زمين شد تا جهانيان از فراز اين بام ؛پوچی دنيا و زندگی مادی اش را به نظاره بنشينند.

من و تو
من يک پنجره ام. دريچه ای رو به سمت تماشا. در قلب سنگی و يا گچی يه ديوار از کنار من بی تفاوت نگذر.
پنجره ها نشانه اند . نشانه هايی که گاه در زندگی روزمره در گرما گرم دل مشغولی ها و گرفتاری ها به من و تو چشمک می زنن و اگر هشيار باشی سر به زنگاه به دادت ميرسن. تنها را رسيدن به هدفت همين اکنونه که داره از دست ميره .
يه پنجره در اختيارته تا تو بتونی سهم تماشای خودتو نگاه منی.
فرصت تويی. فرصت منم ! هر حادثه و کلامی پيامی برای توست تا چشاتو باز کنی وقتی سر سپرده گوش ميسپاری رازها را ميشنوی هدايت هميشه در راهه تا آگاهی من و تو را شکار کنه.تنها را بودن زندگی در اکنونه با تمام سختی هاش ...
هميشه موفق باشين و پيروز دوستار شما نازی
بيا و از امروز راهت را انتخاب کن بيا و سايه ها را فراموش کن و مسير اصلی زندگی را پيدا کن و قدم در راهی بگذار که پايانش آغاز تو باشد..


گوش کن ؛ چه ميشنوی؟؟؟
ای بت شکن بيدار شو ما را فرو بريز و دوباره بساز! اين ساز غبار آلود را به نغمه های داوود بيدار کن.به معجزه عصای موسی هشيار کن. به دستان شفا بخش عيسی زنده کن.
هيچ مسيری تا عطر و نويد وصال توش نباشه به شادمانی ختم نميشه .تا تهش هم که بری اگر خبر وصل را نشنوی انگار اول خطی .غم ميشه بارت کوله پشتيت هر روز سنگين تر از ملال ميشه .دستات به هم نميرسن از خودت میپرسی پس چرا به آرامش نميرسم؟؟؟
هر چی از اصل و تبارت فاصله بگيری دايره رنج هات بزرگ تر ميشه . کرانه های غصه هات وسيع تر ميشه . اما اگر کی را که بهت نياز داره دوستت داره بخشی از خودت بدونی اون وقت زيبايی و عشق با هم تو کوچه باغ ها آواز ميخونن.گل می کارن.محبت و سپاس درو ميکنن اون وقت تو وجود هر کدوم از ما يه ابراهيم بيدار ميشه که قادره نفس پاره پاره را به يک ضربه وصل کنه و آتيش سهوت و غضب را سرد کنه سرد سرد...

فقط برای تو
مينویسم برای تو ای دوست ای صميمی
گاهی وقت ها يک کلمه ميتواند معجزه کند. در روز دهها و صدها کلمه بين من و تو رد و بدل ميشود .گاه با کلمات يکديگر را ميرنجانيم. گاه باعث خنده هم ميشويم و گاه در پس خنده ظاهری رنجی را به دل ديگری می اندازيم ولی در آخرين حرفهامان کلمه ای بر زبان راندی که گريستم قرار نيست از گريستن صحبت کنم هيچ گاه آرزو نکردم گريه ات را ببينم هر چند که دانه های بلوری اشکت به تندازه آبی چشمانت زيبايند.
گذشته را فراموش کن مهربون به آينده بينديش .
می خواهم کلمه معجزه آسايم را باز هم به تو بگويم ميخواهم فرياد بزنم که دوستت دارم 


؟؟؟
سلام و خداحافظ برای هميشه ...تو گذشتی مثل خيلی چيزها که يه روزی ميان و يه روزی کوله بار سفرشون را ميبندن و بی خبر ميرن بی صدا اومدی ولی خيلی پر سر و صدا رفتی صدای شکستن خيلی چيزها را شنيدم و دم نزدم برو و ديگه برای هيچ چيز برنگرد حتی برای يک سلام تو از ياد رفتی هر چند از ابتدا هم در ياد نبودی و من قافل بودم حالا وقت پايان است يک پايان حقيقی بدرود تا هميشه....
سلام بعد از روزها
دوستان امتحانات ترم داره شروع ميشه يواش يواش. اومدم بگم برام دعا کنين هم واسه من هم واسه دوستم دعا کنين هر ۲ موفق شيم
خداحافظ تا پايان امتحانات

دستان باران را برای دوست داشتن
به دستان خود
نزديک کن!
تا شايد تو هم، طعم باران شدن را
در يابی!
که عشق هميشه دلگير است
و بی تاب!
نمی دانم چرا اين گونه گفتی
عادت سخن گفتن مرا
با خود!
در سکوت آدمی حرفها نهفته است
من هم دلم تنگ می شود
اما !
می ترسم از روزی که دل تو
ســـــنگ شود!
دنيا را با آدمهايش،عشق است
و
ياد را
با
س ک و ت !
شايد
آفتاب مهربانی
دوستی من و تو
نمی خواهد بفهمد
لحظه می آيد و می رود
...روزی به دريا خرده گرفتم
که چرا هر روز به نوعی است؟!
روزی آرام
روزی دلگـــير!
روزی طوفانی و سخت!
می دانی در جوابم چه گفت؟
آری
شايد تو هم مثل دريا فکر کنی
روزی از دريا گفتی
روزی مرا با خود به دريا بردی
روزی غروب را به من نشان دادی
روزی طلوع دريا را
آری
.....
صدا،صدايی است
که آرام و قرار ندارد
سکوت،صدايی ست
دوست داشتنی
با خــــود حرف بزن
حرف بزن!
که عشق هميشه زنده است!
و ياد تا دم مرگ
با آدمی ست!
چــــه بماند؟
چـــــه....!!!
.......
بـــــــــــــاران
تو بگو به شـــــب
کــــه
آفتاب
ه م ی ش ه
می ماند!
دفتر يادها را امضا می کنم
باران می گيرد!
چتر که باز می شود ، خيس می شوم
خيس می شوند آن هايی که امروز ،
آن هايی که ديروز آمدند،
گريه کردند
و رفتند....
همين جا که من ايستاده ام
با خودکاری که نمی نويسد
خداحافظی می کنم!
حالا من ردّ پای چپم را می بينم
که خيابان ها را
خط خطی کرده است!
پياده روها را،
لبخندها را
نشانی مرا داشته باشيد
همين است!
بيشتر از اين حرفی ندارم
فقط می ماند که بگويم
..... آيا امروز هم ، روز ديگری خواهد بود؟!! .....
من پر از بال و پرم
ابری نيست
بادی نيست
می نشينم لب حوض،
گردش ماهی ها، روشنی، من، گل، آب
پاکی خوشه ی زيست.
مادرم ريحان می چيند.
نان و ريحان و پنير، آسمان بی ابر، اطلسی هايی تر.
رستگاری نزديک، لای گل های حياط.
نور در کاسه ی مس، چه نوازش ها می ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روی زمين می آرد.
پشت لبخندی پنهان هرچيز،
روزنی دارد ديوار زمان، که ازآن، چهره ی من پيداست.
چيزهايی هست که نمی دانم.
می دانم، سبزه ای را بکنم خواهد مرد.
می روم بالا تا اوج. من پر از بال و پرم.
راه می بينم در ظلمت، من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت.
پرم از راه. از پل، از رود، از موج.
پرم از سايه ی برگی در آب،
چه درونم تنهاست.
ستاره ی درخشان من
که در قلب آسمان
عاشق ماه شدی و می درخشی
من در انتظار ديدن ات
تنهايی ام را
در آغوش گرفته ام
و کنار قلبم نشسته ام
تا تو بيايی
و فاصله ها
جای خود را
به نگاه هايی بدهند
که از عشق لبريزند
باور کن
فراموش شدگان
فراموش کنندگان را
هرگز فراموش نخواهند
خاطرات
امروز داشتم دفتر خاطرمو ميخوندم کلی خنديدم
يکيشو براتون ميگم:دوم دبيرستان که بودم يه دوستی داشتم به اسم فاطمه من و فاطمه کلی شر بوديم يه روز وقتی داشتيم بر ميگشتيم خونه از تو سرويس يه يارو بهمون يه تيکه انداخت
منو فاطمه هم که شاکی شده بوديم ۲تا تپل بارش کرديم
طرف انگار منتظر بود يکی يه ليچار بارش کنه بيفته دنبالش....هر گورستونی که سرويس ما رفت اونم اومد(يه رنو هم داشت لگن
)خلاصه آخرای کار خداييش منو فاطمه کم آورده بوديم باورمون نميشد انقدر سيريش باشه وقتی رسيديم خونه فاطمه اينا فاطمه با ترس و لرز پياده شد و رفت ولی يارو دنبالش نرفت باز اومد دنبال سريس منم آخرين نفری بودم که از سرويس پياده ميشدم داشتم از ترس ميمردم
يارو پشت سر هم چراغ ميزد و با ايما اشاره باهام حرف ميزد...همين طوری اومد و اومد تا رسيديم دم در خونه ما نزديک بود سکته کنم وقتی پياده شدم ؛از ماشينش پياده شد (اينجای کار تا دم در ICUرفتمو برگشتم)خودمو زدم به بی خيالی و از بقلش رد شدم ولی انگار نه انگار اونم از بقلم رد شد رفت داشتم شاخ در مياوردم برگشتم ديدم راننده سرويسمون هم پاده شده و داره داد ميزنه :به به آقا محمد گل!!! ديدم چراغ ميزنی به جان خودت نشناختمت.....
(اينم جريان ضايع شدن منو دوستم) (نازی)
kash 3chiz to donya vojod nadasht.....eshgh...dorogh...ghoror......ta bekhatere ghoror baraye eshgh dorogh nagim....
ممنونم سياوش


